راز عاشقی

متن مرتبط با «فریدون مشیری ریشه در خاک» در سایت راز عاشقی نوشته شده است

قدرت خواستن

  • نیلوبلاگ

    شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟ روباه گفت: از وقتیکه بفهمی همهچیز به خودت بستگی داره....

    ادامه مطلب
  • مادر دروغ گو....!

  • نیلوبلاگ

    مادر دروغ گومادر پسر هشت سالهای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولیام دروغگو بود اما ...

    ادامه مطلب
  • کار خوبه خدا درست کن سلطان محمود خر کیه..

  • نیلوبلاگ

    کار   خوبه   خدا   درست   کنه   سلطان     محمود   خر کیه...! بنام او یه روز در کاخ سلطان محمود دو تا گدا می نشستن برا گدایی ، یکیشون خیلی چاپلوس بود ، سلطان محمود یا هر کدام از بزرگان میخواستن رد بشن این شروع میکرد ...

    ادامه مطلب
  • بمان تا رسم خوبی در جهان نیفتد

  • نیلوبلاگ

    چوپانی ماری را از میان بوته های آتش گرفته نجات داد و در خورجین گذاشته و به راه افتاد. چند قدمی که گذشت مار از خورجین بیرون آمده و گفت: به گردنت بزنم یا به لبت؟ چوپان گفت: آیا سزای مربوط به خوبی حرف این است؟ مار گ...

    ادامه مطلب
  • مادر...

  • نیلوبلاگ

    . دیشب خواب دیدم که مرده بودم ...روز اول یه فرشته اومد بم گفت:چی میخوای؟بهش گفتم:آبگفت برو بالای اون تپه آب بخور ... وقتی رفتم دیدم یه چشمه بزرگی بود، دل سیر آب خوردمروزسوم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟بازم گفتم: آب ...گفت برو بالا اون تپه آب بخور ... درحالی ک چشمه کوچکتر شده بود، دل سیر آب خوردم .....روز هفتم، همون فرشته گفت:امروز چی میخوای؟؟بازم گفتم آب ..گفت برو بالا اون تپه ... درحالی که چشمه کوچک و کوچکتر شده بود..آب خوردم....بعد چهلم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟ ... با عطش فراوانگفتم : آب ...گفت برو بالا اون تپه ... درکمال تعجب دیدم قطراتی مدام در حال ریزش هستند ...برگشتم و به ف...

    ادامه مطلب
  • چه کسی میداند در دل یک پدر چه میگذرد....

  • نیلوبلاگ

    داستان زیبا و خواندنی در مورد پدرمرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید ، جعبه ر...

    ادامه مطلب
  • شب قدر ...

  • نیلوبلاگ

    خدایا یک سال گنه کردم ...... دیدی و پوشاندی ....... یک شب به قدر یک عمر فرصت بخشش دادی .... نادم زعمل امده ام عفو کنی ای معبود مهربانم ..... باشد که من خجل از عمل خویش توی پوشاننده عیب هایم من غیر تو که را دارم به رو کنم شفاعت ...

    ادامه مطلب
  • فریدون مشیری...

  • نیلوبلاگ

    گفت دانايي که: گرگي خيره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!...هر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته مي شود انسان پاکوآن که با گرگش مدارا مي کندخلق و خوي گرگ پيدا مي کند در جواني جان گرگت را بگير!واي اگر اين گرگ گردد با تو پيرروز پيري، گر که باشي هم چو شيرناتواني در مصاف گرگ پيرمردمان گر يکدگر را مي درندگرگ هاشان رهنما و رهبرند...وآن ستمکاران که با هم محرم اندگرگ هاشان آشنايان هم اندگرگ ها همراه و انسان ها غريببا که بايد گفت اين حال عجيب؟فریدون مشیری...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    فریدون مشیری ویکی پدیا | فریدون مشیری | فریدون مشیری کوچه | فریدون مشیری گرگ | فریدون مشیری عاشقانه | فریدون مشیری شعر گرگ | فریدون مشیری شعر | فریدون مشیری ریشه در خاک | فریدون مشیری بهار | فریدون مشیری عاشقم