خرید بک لینک
راز عاشقی صفحه اصلی| عناوین مطالب| تماس با من| قالب وبلاگ مذهبی| پروفایل منو وبلاگ صفحه اصلی پروفایل من بیاتو اسکین قالب مذهبی آخرین مطالب همین جوری الا کلنگ سال نو موبارک *1404* .... زمین گرد صدایم کن .... شکر نعمت ، نعمت ات افزون کند.... گذرد سال نو مبارک*1402* طراح قالب قالب مذهبی همین جوری عجب دنیایی غریبست جان تو... تاريخ : سه شنبه بیستم مرداد ۱۴۰۵ | 8:35 | نویسنده : طاها | لینک دوستان قالب وبلاگ مذهبی وبلاگ نویسان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 15:40

سال نو مبارک*1402*

سال نو مبارک




تاريخ : یکشنبه ششم فروردین ۱۴۰۲ | 13:49 | نویسنده : طاها |

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 17:26

صدایم کن ....



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ | 11:48 | نویسنده : طاها |

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 17:26

....



تاريخ : دوشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۳ | 10:49 | نویسنده : طاها |

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 17:26

سال  نو موبارک *1404* یکی از معانی فصل بهار ....اینکه شرایط سخت همیشگی نیست.... جانم بهاری تازه میخواهدچنان مرده ست ،دل ما زندگانی تازه میخواهدکی شود چشم ما روشن بر جمال یار همچنان چراغ امید روشن، چشم ما همچنان بیدار جانم بهاری تازه میخواهد ....ع.طاها تاريخ : پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ | 15:28 | نویسنده : طاها | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 17:26

الا کلنگ



تاريخ : شنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۴ | 11:40 | نویسنده : طاها |

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 25 آذر 1404 ساعت: 17:26

مرد فقیری بود که همسرش کره میساخت و او آن را به یکی از بقالیهای شهر میفروخت، آن زن کرهها را به صورت دایرههای یک کیلویی میساخت. مرد آن را به یکی از بقالیهای شهر میفروخت و در مقابل مایحتاج خانه را میخرید.روزی مرد بقال به اندازه کرهها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامی که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمیخرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من می فروختی در حالی که وزن آن ۹۰۰ گرم است.مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما وزنه ترازو نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: دوشنبه 18 تير 1403 ساعت: 17:54

این غافله عمر عجب میگذرد ....

دریاب دریاب که با طرب میگذرد....

اخر زندگی هیچ بر این هیچ اینگونه مپیچ....

مشکن دل حسرت مخور

به شادکامی گذران عمر که میگذرد....

سال 1403 بر همه مبارک


برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: يکشنبه 19 فروردين 1403 ساعت: 13:13

«داستان شکر نعمت'>نعمت»روزی مهندس ساختمانی، از طبقه ششم می خواهد که با یکی از کارگرانش حرف بزند، خیلی او را صدا می زند اما به خاطر شلوغی و سر و صدا، کارگر متوجه نمی شود. به ناچار مهندس، یک اسکناس ۱۰دلاری به پایین می اندازد تا بلکه کارگر بالا را نگاه کند، کارگر ۱۰دلار را برمیدارد و توی جیبش می گذارد و بدون اینکه بالا را نگاه کند مشغول کارش می شود.بار دوم مهندس ۵۰دلار می فرستد پایین و دوباره کارگر بدون اینکه بالا را نگاه کند پول را در جیبش می گذارد، بار سوم مهندس سنگ کوچکی را می اندازد پایین و سنگ به سر کارگر برخورد می کند. در این لحظه کارگر سرش را بلند میکند و بالا را نگاه میکند و مهندس کارش را به او میگوید.این داستان همان داستان زندگی انسان است. خدای مهربان همیشه نعمتها را برای ما می فرستد اما ما سپاسگزار ا نیستیم و لحظه ای با خود فکر نمیکنیم این نعمتها از کجا رسید. اما وقتی که سنگ کوچکی بر سرمان می افتد که در واقع همان مشکلات کوچک زندگی اند به خداوند روی می آوریم. بنابراین هر زمان از پروردگارمان نعمتی به ما رسید لازم است که سپاسگزار باشیم قبل از اینکه سنگی بر سرمان بیفتد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: پنجشنبه 27 مهر 1402 ساعت: 11:57

عجب این عمر گران میگذرد.... دریاب، دریاب که چه با طرب میگذرد

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: يکشنبه 1 مرداد 1402 ساعت: 22:26

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را بـه ده برد تا بـه او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.ان دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:عالی بود پدر! پدر پرسید آیا بـه زندگی ان ها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد بـه آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و ان ها ستارگان را دارند.حیاط ما بـه دیوارهایش محدود میشود اما باغ آن ها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو بـه من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.منبعhttps://roozaneh.net ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 1:42

 

در يكى از جنگها، عدهاى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.

  وقت ضرورت چو نماند گريز
دست بگيرد سر شمشير تيز

منبع:http://saeed-askari2.blogfa.com/post/558


برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 11:08

شازده کوچولو پرسید: کی اوضاع بهتر میشه؟ روباه گفت: از وقتیکه بفهمی همهچیز به خودت بستگی داره.

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: دوشنبه 25 بهمن 1400 ساعت: 11:08

مادر دروغ گومادر پسر هشت سالهای فوت کرد و پدرش با زن دیگری ازدواج کرد. یک روز پدرش از او پرسید: «پسرم به نظرت فرق بین مادر اولی و مادر جدید چیست؟»پسر با معصومیت جواب داد: «مادر اولیام دروغگو بود اما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 20 آبان 1399 ساعت: 4:26

آیا دعا خدا را به ما نزدیک می کندکارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خستهکننده دعای صبحگاهی در صومعه، از پدر روحانی پرسید: «آیا همه این نیایشها که به ما یاد میدهید، خدا را به ما نزدیک میکند؟»پدر گفتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهار رنجبر تاريخ: سه شنبه 20 آبان 1399 ساعت: 4:26

صفحه بندی