راز عاشقی

متن مرتبط با «هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره» در سایت راز عاشقی نوشته شده است

سال نو مبارک*1402*

  • نیلوبلاگ

    سال نو مبارک*1402* سال نو مبارک تاريخ : یکشنبه ششم فروردین ۱۴۰۲ | 13:49 | نویسنده : طاها | ...

    ادامه مطلب
  • سال نو موبارک *1404*

  • نیلوبلاگ

    سال  نو موبارک *1404* یکی از معانی فصل بهار ....اینکه شرایط سخت همیشگی نیست.... جانم بهاری تازه میخواهدچنان مرده ست ،دل ما زندگانی تازه میخواهدکی شود چشم ما روشن بر جمال یار همچنان چراغ امید روشن، چشم ما همچنان بیدار جانم بهاری تازه میخواهد ....ع.طاها تاريخ : پنجشنبه سی ام اسفند ۱۴۰۳ | 15:28 | نویسنده : طاها | ...

    ادامه مطلب
  • سال نو مبارک!1399

  • نیلوبلاگ

    بسم الله الرحمن الرحیم یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ وَ الْأَبْصَارِ یَا مُدَبِّرَ اللّ...

    ادامه مطلب
  • نیکی کردن

  • نیلوبلاگ

    تو نیکی میکن در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد بازپسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت هزینه تحصیل خود را به دست میآورد، روزی دچار تنگدستی و گرسنگی شد. او فقط یک سکه ناقابل در ...

    ادامه مطلب
  • یک کلمه برای متحول شدن

  • نیلوبلاگ

    کلمه ای که پرویز پرستویی را شاگر زرنگ کلاس کرد....کلاﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤� ، اواسط ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان. یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، لهجه غلیظ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑ...

    ادامه مطلب
  • ...سال نو مبارک...1398

  • نیلوبلاگ

    سلام دوستانآغاز سال جدید رو به همه شما تبریک میگم انشاء الله سال جدید سال فرج در ظهور حضرت مهدی عج باشهاللهم عجل لولیک الفرجآمینانشاء الله سال جدید سال برآورده شدن همه آرزو ها باشهامیدوارم سال خوبی د...

    ادامه مطلب
  • کار خوبه خدا درست کن سلطان محمود خر کیه..

  • نیلوبلاگ

    کار   خوبه   خدا   درست   کنه   سلطان     محمود   خر کیه...! بنام او یه روز در کاخ سلطان محمود دو تا گدا می نشستن برا گدایی ، یکیشون خیلی چاپلوس بود ، سلطان محمود یا هر کدام از بزرگان میخواستن رد بشن این شروع میکرد ...

    ادامه مطلب
  • *سال نو مبارک*

  • نیلوبلاگ

    بسم الله الرحمن الرحیم یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار ...

    ادامه مطلب
  • بهلول و استاد

  • نیلوبلاگ

    روزى مربوط به بهلول حرف از مجلس درس مربوط به استاد حرف ی گذر مى کرد. او را مشغول تدریس دید و شنید که مربوط به استاد حرف مى گفت: «حضرت صادق علیه السلام مطالبى می گوید که من آنها را نمى پسندم. اول آنکه شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد در ...

    ادامه مطلب
  • آیا دعا خدا را به ما نزدیک میکند

  • نیلوبلاگ

    آیا دعا خدا را به ما مربوط به نزدیک حرف می کند کارآموزی، پس از یک مراسم طولانی و خستهکننده دعای صبحگاهی در صومعه، از پدر روحانی پرسید: «آیا همه این نیایشها که به ما یاد میدهید، خدا را به ما مربوط به نزدیک حرف میکند؟» پد...

    ادامه مطلب
  • سفر به دیار عشق ....

  • نیلوبلاگ

                  سلام دوستان عزیز وبلاگ نویس به فضل پروردگار عالم انشالله اگر قسمت باشه و اهل بیت پیامبر ص بطلبن مشرف میشیم برای زیارت به کربلا در این مدت اگر رفتار بدی دیدین حلال کنید.  دعا گوی شما دوستان عزیز هستم ..... امیدوارم قسمت و روزی شما دوستان عزیز بشه انشالله                  باورم نمیشود که مرا خواسته باشی....                              در سر من نمیشود که بیاد بنده عهد بش...

    ادامه مطلب
  • اعتماد به خدا...

  • آیا براستی به خداوند ایمان دارید...!!؟

  • نیلوبلاگ

    امر روزه داری به فرمان الهی بنوعی با این داستان میشود شباهت داد که طالوت با دستور به نخوردن آب خواست ایمان و اعتقادات سپاهش را بیازماید که جز عده ی اندک به فرمان او عمل نکردن. واقعه ازمون طالوت از سپاهش (سوره مبارکه بقره آیه 249) پس هنگامی که طالوت لشکر کشید، سپاه خود را گفت: خدا شما را به نهر آبی آزمایش کند، هر که از آن بیاشامد از من و هم آیین من نیست، و هر که هیچ نیاشامد یا کفی بیش برنگیرد از من و هم آیین من خواهد بود. پس همه سپاهش آشامیدند به جز عده قلیلی از آنها. و چون طالوت و سپاه مؤمنش از نهر گذشتند (و مواجه با دشمن شدند لشکر بیمناک گشته) گفتند: ما را تاب مقاومت جالوت و سپاه او نخوا...

    ادامه مطلب
  • چه کسی میداند در دل یک پدر چه میگذرد....

  • نیلوبلاگ

    داستان زیبا و خواندنی در مورد پدرمرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید ، جعبه ر...

    ادامه مطلب
  • به انچه خدا داده راضی باش...

  • نیلوبلاگ

    حکایت فقیری که ثروتمند شد حضرت موسي عليه السلام فقيري را ديد كه از شدت تهيدستي ، برهنه روي ريگ بيابان خوابيده است.چون نزديك آمد ، او عرض كرد : اي موسي ! دعا كن تا خداوند متعال معاش اندكي به من بدهد كه از بي تابي ، جانم به لب رسيده است .موسي براي او دعا كرد و از آنجا (براي مناجات به كوه طور) رفت.چند روز بعد ، موسي عليه السلام از همان مسير باز مي گشت ديد همان فقير را دستگير كرده اند و جمعيتي بسيار در گرد او اجتماع نموده اند ، پرسيد : چه حادثه اي رخ داده است ؟حاضران گفتند: تا به حال پولي نداشته تازه گي مالي بدست آورده و شراب خورده و عربده و جنگجوئي نموده و شخصي را كشته است. اكنون او را دستگير ك...

    ادامه مطلب
  • خداوند توبه کنندگان را دوست میدارد

  • نیلوبلاگ

    توبه جوان بوقت مرگ و بخشش گناهان به لطف خدای مهربان هر کی هستی هر کاری کردی ناامید نباش چون بخشش خداوند حد ندارد بنام خداوند بخشنده و مهربان یکی از بزرگان دین که نام او را شیخ نجیب الدین می گفتند تعریف می کرد که : شبی از شبها خوابم نبرد و هرچه کردم استراحت کنم نتوانستم . تصمصم گرفتم حرکت کرده و به گورستان بصره بروم و دعایی برای اموات بخوانم، شاید قلبم آرام گیرد و بخوابم . به دنبال همان تصمیم به گورستان رفتم ، شب از نیمه گذشته بود ، دیدم که چهار نفر جنازه ای را به دوش گرفته و وارد قبرستان شدند . با خود گفتم که شاید آن را کشته اند که این وقت شب برای خاک کردن آورده اند ، پیش رفته و گفتم : شما را...

    ادامه مطلب
  • بدترین بنده و بهترین بنده

  • نیلوبلاگ

    بدترین بنده و بهترین بنده در نزد خداروزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود:بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم.ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده ی من است.حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خارج شدند.پس از بازگشت، رو به درگا خداوند کرد و ضمن تقدیم سپاس از اجابت خواسته اش، عرضه داشت: بار الها ، حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم.ندا آمد: آخر شب به در ورودی شهر برو. آخرین نفری که وارد شهر شود، او بهترین بنده ی من است.هنگامی که شب شد، حضرت موسی به در ورودی...

    ادامه مطلب
  • بهشت و دوزخ....

  • نیلوبلاگ

    برگرفته از کتاب داستان دوشیزه پریم و شیطان حکایت مرد و اسب و سگ مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. پیادهروی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق میریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد نگهبان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟» نگهبان گفت: «روز به خیر، اینجا بهشت است.» رهگذر گفت:...

    ادامه مطلب
  • شب قدر ...

  • نیلوبلاگ

    خدایا یک سال گنه کردم ...... دیدی و پوشاندی ....... یک شب به قدر یک عمر فرصت بخشش دادی .... نادم زعمل امده ام عفو کنی ای معبود مهربانم ..... باشد که من خجل از عمل خویش توی پوشاننده عیب هایم من غیر تو که را دارم به رو کنم شفاعت ...

    ادامه مطلب
  • نماز کلید بهشت است

  • نیلوبلاگ

    فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند...که ناگهان نامش خوانده شد..."چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟دو فرشته او را گرفتند و به سوی جهنم بردند...او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود،را فریاد می زد...نیکی به پدرش و مادرش،روزه هایش،نمازهایش،خواندن قرآنش و...التماس میکرد ولی بی فایده بود.او را به...

    ادامه مطلب